عشق کجایی؟

رخ بنما، که وجودت نایاب است ای عشق

بارانی که در 50 ساله اخیر بی نظیر بود

امروز دل آسمان همراه با فلب من ترکید!!!

خدایا چقدر ترا صدا کردم تا کمکم کنی؟

گفتم دستم را بگیرد

گفتم فقط تو میدانی وبس!!!

ننوشتم به وبلاگم نیامدم بلکه فراموش کنم

غافل از اینکه خدا اینجوری عذابم میده!!!!

امروز خونه یکی از دوستانمان رفتیم

خدایا عکس عروسیش رو دیدم

خودش بود اشتباه نمی کردم

ولی احساس کردم

دیگه چیزی به اسم پا برایم نموند به یکباره انگار بر زمین افتادممم!!!

و خواهرم بدادم رسید  و .....

وقتی وارد خیابان شدیم سیل باران وسیل اشک هایم شدت گرفت....

 

خدایا به این ترتیب خواستی بگی

بفکرتم

خدایا پس آسمانت حالا حالا ها باید

بباردددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 23:48  توسط میتی-مز مز  | 

گلی

گلی خوبم

واقعا متاسفم و نمیدونم چی بگم؟

نمی دونم چه حالی داری ولی میتونم احساستو درک کنم من از بچگی از گور سرد بیزار بودم و دنیا برایم تمام شده بود

برام آرزو کن که هیچوقت اینچنین برایم پیش نیاید بعنوان یک دوست خواهش میکنم

از خدا برات صبر می طلبم و برای دوستت شادی روح

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 22:40  توسط میتی-مز مز  | 

آهای نمی تونم فریاد نکنم

چند شب است که چشمهایم به محض اینکه بسته میشود رخش را می بینم چرا ؟ نمی دانم دوباره چی شده که اینونه در رویاهایم میاید خدایا ........

بعد از چند شب دیشب در رویایم دلم را به دریا زدم و گفتم نمی دانم در خوابیم یا رویا ولی بگذار هرکاری دلمان میخواهد بکنیم که برایم جالب بود او گفت رویا نیستی و حقیقت است و جز حقیقت نیست آنقدر این خواب زنده بود که وقتی از خواب بیدارم شدم فقط از خداوند خواستم که ای کاش جانم را در همان خواب گرفته بودی که دیر هیچ چیز از عرش کبریایت نمی خواستم

ولی متاسفانه به هرکس گفتم تا تعبیر کند گفتند بوسه دوریست

بالاتر از سیاهی هم رنگی است ؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 23:24  توسط میتی-مز مز 

دنیا

کسی هرگز نمی داند چه سازی میزند دنیا

چه میدانی تو از امروز

چه میدانم من از فردا

همین یک لحظه را دریاب که فردا میشویم تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 20:57  توسط میتی-مز مز  | 

امروزم روزی بود

امروز چند اتفاق افتاد خدایا از صبح دلم یجوری بود یجوری که فکر میکردم حال دوستم خوب نیست چی بگم در این عصر یخی و چه قشنگ فریاد زدم در اسم وبلاگم که عشق کجایی؟ حالا چه بگویم از حالم ؟ درست مثل زمانی شده بودم که برایش اس ام اس میزدم و از حالش جویا میشدم ولی خدایا چه بگویم چه کار کنم الان که دیگر جوابم را نمی دهد  یهو بیاد عکس پیش زمینه موبایلم افتادم و ناخود آگاه شروع به نوازش کردم و برایش دعا کردم و انرژی مثبت نثارش کردم و از خدا خواستم برایش خیر بفرستد و..............

اما اتفاق بعدی داشتم از کوچه بغلمان وارد کوچه خودمان میشدم که یهو با اینکه سرم پایین بود نگاهم به پلاک ماشین افتاد و ناخود آگاه ایستادم آخه شماره پلاک آن ماشین چند شماره با ماشین دوستم فرق داشته .....هه ۸۶  وای خدای من که راننده با تعجب نگاهم میکرد و انگار چیزی در نگاهم دید که آرام ایستاد تا من رد شوم و با لبخند بدرقه ام کرد و شاید به دیوانگی ام میخندید..................

اما از این یکی بشنوید مامانم امشب گی داده بود بعد از مدتها که عکس روی موبایلم را ببیند و از من انکار و از او اصرار حالا چرا اینجوری میکرد نمی دانم شایدم در مواقعی دیده بود که دارم میبوسمش آخه خداییش عکس زنده ایست........

بازم بگم خسته نشدید .......امروز مامانم یکار دیگه ای هم با من داشت و سوالهای متعدد که چرا این جا کلید ی ات را عوض نمی کنی و من فقط نگاهش میکردم آخه چطوری بهش بگم که قرار بود یکی دیگه هم بمن بدهد ولی..........

ببینید امروز  چقدر این اتفاقات زیاد بود که اگر نمی گفتم قلبم میترکید.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 23:50  توسط میتی-مز مز  | 

خدای مننننننننننننننننننننننننننننننننننننننی

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 13:36  توسط میتی-مز مز  | 

عیبی نداره دلمو شکستی برو حالشو ببر

 

خدایا خدایا

خداوندا به من بیاموز در این فرصت حیاتم برای کسانی که دلم را شکستند

آه نکشم

                     شریعتی

 

دوستی ها را از دل بپرسید:دلها شاهدانی رشوه نا پذیرند

                                       حضرت علی (ع)

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 2:19  توسط میتی-مز مز  | 

گلی عزیز دوستی که پیام خصوصی گذاشته

  گلی عزیز

بارها وبارها  پیامت را خواندم و خواستم به وبلاگت سرکشی کنم ، متاسفانه آدرس اشتباه بود ، ومن 4 روز است که همراه آسمان میگریم ، نمی دانم خداوند هروقت که دلم بی نهایت میگیرد با من همدردی میکند

 

گلی من ، از خداوند خواستم که دوست تو هرچه زودتر از کما بیرون بیاید ، از خدا میخواهم بتو فرصت بدهد تا تمام ناگفتها را بگویی ، عزیزم ایکاش تا حالا دوستت خوب شده باشد ، از خداوند خواستم هیچ گاه برای من چنین وضعیتی بوجود نیاورد ،نه اینکه شرایط ترا درک نمی کنم ، نه، از تو هم میخواهم برایم دعا کنی تا هیچ وقت چنین شرایطی برای من و برای هیچ کس پیش نیاورد، خدایا من از امتحان تو رفوزه بیرون میایم ، منکه نتیجه امتحان خود را میدانم حاضر به دادن امتحان نیستم و قبل از امتحان شکست را میپذیرم ، خدایا اگر کمک تو و رحم تو نباشد ما واقعا ول معطلیم .

 

گلی عزیزم

من بارها غروری که تو ازش یاد میکنی را زیر پا گذاشتم چرا که فکر میکردم نباید کاری کنم که بعدها باعث پشیمانی و ناراحتیمان شود ، من نه حالا که ارتباطمان تیره شده این نظررا دارم  بلکه از اول دوستیمان هم  چیزی بنام غرور نداشتم و در عشق خیلی چیزهایم را خاک کردم ، عزیزم فکر میکنم خداوند ترا فرستاده تا من ناگفته هایم را بگویم و عاقلانه تر فکر کنم ، عزیزم نه ، من هیچ وقت به قول تو بچگانه فکر نکردم من هیچ وقت عشقم را بخاطر یکی یا ۲ تا دختر ننر یا لوس یا مغرور یا حتی خانم نفروختم چرا که مطمئن بودم و هستم که هیچ کس به اندازه من و مادرش نگرانش نیست و هیچ کس او را به اندازه ما دوست ندارد چرا که هیچ کس همچون ما بدون هیچ چشم داشتی به او عشق نمی ورزد... زمانی کنار کشیدم که خودش خواست و پیشنهاد قطع دوستی را داد زمانی که منهم فکر نمی کردم .........

عزیزم  او ونه هیچ آشنایی به این وبلاگ سرک نکشیده ، این حرفها و این درد دلها برای خدای خودم و دل خودم است

 گلی عزیزم

دلم میخواهد باز هم بمن سر بزنی و یا حداقل آدرس درستت را به من بدهی و متاسفم بگوییم وقتی میخواستم مقداری از گفته هایت را کپی کنم و در وبلاگم قرار دهم پاک شد که حالا دستم خالیست

به امید روزهای سلامت برای دوستت 

 منتظر نوشته های زیبایت هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 23:25  توسط میتی-مز مز  | 

متاسفم از کسانی که قلبم را دریافت میکنند!!!!

امروز مطلبی خواندم در مورد پزشک جوان 19 ساله ایی که اعضای بدنش را بعد از تصادف به 6 نفر هدیه داده فکر میکنم هیچ کس در مورد بزرگواری این خانواده چیزی نمی تواند بگوید...پیشاپیش روحش شاد...

این خبر مرا به فکر واداشت ، خدایا پس از مرگم همه اعضایم را هدیه می دهم ، الا قلبم نه اینکه آدم خو د خواهی باشم ، نه ، فقط صرفنا بدلیل اینکه قلبم تلاطم زیادی دارد ، تپشهای خانه مان بر اندازی دارد ، وقتی بیادش میفتد آنچنان هیجان زده میشود که میخواهد از قفسه سینه بیرون بزند، و وقتی او را میبیند مثل گنجشکی که بالهایش را چیده اند در گوشه قفسی مینشیند وحتی صدای تیک تیک ساعت را هم نمی دهد ، آنقدر ساکت می نشیند که گاهی فراموش میکنم وجود خارجی دارد ، و من مهلت پیدا میکنم  آنچنان با چشمانم صورتش را و نگاهش را ذخیره کنم که تا مدتها یادش را مزه مزه کنم ......

حالا این قلب را به چه کس باید داد تا از پا نیفتد !!!!فلبم را با خودم خاک کنید که نمی توانم لحظه ایی به کسی واگذارم!!!!!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 22:8  توسط میتی-مز مز  | 

باید رفت یا نه ؟دلم غوغایی دارد!!!!

آیا باید رفت یا نه ؟ نمی دانم ....هرچه هست از تو خداوندا باز هم کمک میگیرم ...اینحرفها را چقدر با تو نجوا کردم نمی دونم چرا حالا بد از چندین سال تو آرزویم را بر اورده کردی و حالا دیدار او در مرحله بعدی میباشد آیا عشقم دوستم و همه کسم هست ؟نمی دانم شاید هرگز هم نبینم

سی ام آذرماه

نمی خواستم زمان بایستاد که این غیر قابل اجرا بود میخواستم دقایق و ثانیه ها کفش را از پا در نیاورن و سر از پا نشناخته ندوند ...اما گذشت و چه سریع گذشت زمانی که نفسم قفل کرده بود باز هم میخواستم تند نگذرد میخواستم تمام نگاهم زیر زبانم بیایید و تمام خاطرات گذشته را مزه مزه کنم و تمام اسباب و اثاثیه را که قبلا مرا عاشقانه بغل میکردند و حالا نگاهشان با من مثل بقیه بود بازهم در نگاهم ثبت کنم

خداوندا دیشب دلم به حالت سوخت از آن بالا چه می بینی چقدر ناله و فریاد و غم میبینی و چقدر بنده می بینی که بی مهابا پشت بتو میکنند و تو چه عاشقانه همچنان نگاه کرمت به آنان است 

 خدایا تو حال مرا میدانی......فریاد رسم باش ......چگونه نگاهش را فراموش کنم

   مخصوصا واپسین نگاهش ومهربانیهایش........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 19:6  توسط میتی-مز مز  | 

برده نشو عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:43  توسط میتی-مز مز  | 

آیاهمه دلشکستگان شبیه هم هستند؟

حالا با دیدن فیلمها و شنیدن آهنگها به یاد سوال بالا افتادم  یاد روزهایی افتادم که نمی تونستم آرامش داشته باشم و خواهرم مدام دنبال من بود و از هر طریقی میخواست من اروم شم . حتی روزهایی که با اون قرار گذاشته بود و تمام شرایط منو به اون گفته بود !!!خلاصه یاد روزیی افتادم که عروسکی خریده بود و گفت اونو خریدم که تمام عروسکهای دیگر رو دور بریزی و من زدم زیر گریه و گفتم چقدر شکم عروسک شبیه شکم دوستم است !!!

جای پای بعضی ها ، انگار روی ماسه های ساحل است با اومدن آب دریا شسته میشه و بعضی ها جای پایشان انگار روی سنگ حک شده و با هیچ چیزی از بین نمی رود!!!

حالا چقدر تشنه به گفته های افرادی که از فراموش کردن عشقشان سخن میگویند گوش میدهم !!انگار آنها از دنیای دیگر صحبت میکنند

و من اصلا صدایشان را هم نمی شنوم !!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 21:51  توسط میتی-مز مز  | 

خاطرات ترا چه خوب ...چه بد حک میکنم

اگر بتوانی تجسم کنی در یک روز بهاری که شکوفه ها تازه به همه سلام میکردند و برگان سبز درخت رنگی داشتن که فقط همان روزها میشود دید نه بیشترو تو درکنار یک نفر که انگار از آسمان هدیه گرفته ایی ، خوانده برای تو بخواند " این جدایی حق ما نیست ..اگه دنیا بخواد ما رو ازهم ......." و یا خاطرات ترا چه خوب چه بد حک میکنم" تو فکر میکنی منکه بجز خاطرات خوب چیزی ندارم اگر هم چیزکی است دلخوریهای کوچک ....

و انوقت آنچنان لبخندی به خداوند میزنی که انگار یکی از ستارگان خدا شده ایی !!!!!!!!خدایا تو که همیشه و همه جا شاهد شکر ما بودی آیا ناسپاسی دیدی ؟ آیا ندیدی هر روز صبح سپیده نزده سر به سوی تو میکردم  و با لبخند و از ته دل سپاس میگفتم............نمی دانم باز هم توکل به تو دارم و از تو سپاسگزارم .....

ولی حالا در یک کنسرت که خواننده هایش برایم خاطره هستند ..با یک قایق می آیند و میخوانند که خاطرات ترا.......خدایا حالا هم بیاد اون روز میفتم خدایا تو از تمام احوالاتم آگاهی ،حالا چی بگم ، خدایا ....فقط میدانم او را خیلی بیشتر از من دوست داری ، چرا که یادش هنوز در قلبم است ولی خدایا یادم را از قلبش بردی ...

چه بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:23  توسط میتی-مز مز  | 

خدایا دوستم داری ، میدانم

چند روزی بود دلم هوایش ابری بود دیروز امروز و......

ولی حالا انگار دنیا با من میخندد و من سر خوش و فارغ بال آفتاب می بینم و پرنده و غیره ...

خدای من تو چه چیزهایی را بمن یاد دادی، عشق ، مهربانی و......گذشت و از همه چیز بهتر قلب و زبانم یکی است خدایا شکرت و چیزی که ندادی غرور کاذب ، خدایا چقدر باید شکرت را گویم چقدر باید سر بر آستان تو بگذارم و سجده کنم ، خدایا وقتی دلم تنگ میشود زنگ میزنم و چقدر با صفا از ته دل میخندانم و میخندم ...

بگذار هر کس این مطلب را میخواند فکرکند من از خود راضیم ، ولی خدایا تو را دارم وبس و عشقی که در دلم شعله ور است نه خاموش نیست

خدایا دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتدارم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 23:20  توسط میتی-مز مز  | 

امروز کدوم روزه ؟

یه روزهای صبح که از خواب بیدار می‌شوم ناخوادگاه نگاه می‌کنم به گوشی موبایل‌ام، انگار منتظرم تماس بگیری، خنده‌ام می‌گیرد، میروم پی‌کارم، یه روزهای که همین‌طوری که مشغول کار هستم حس می‌کنم صدای زنگ موبایل میاد همون زنگی که مخصوص تو بود، خنده‌ام می‌گیرد، میروم پی‌کارم، یه روزهای انگار خیلی هستی توی زندگی‌ام، بی‌هوا صدایت را می‌شنوم، بی‌هوا نگاهت را روی تن‌ام حس می‌کنم، این روزها خنده‌ام نمی‌گیرد، بغض می‌کنم، یک بغضی که می‌دانم هیچ‌وقت نمی‌ترکد، می‌ترسم اگر به اشک‌هایم فرصت ریزش بدهم دیگر بند نیایند، فرار می‌کنم از هر بغض و اشکی و می‌خندم غش غش می‌خندم با صدای بلند آنقدر بلند که اشک‌هایم پناه می‌برند پشت چشم‌هایم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 13:31  توسط میتی-مز مز  | 

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است... از بین ببرش

سازنده ترین کلمه "صبر" است... برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش
سمی ترین کلمه "غرور" است... بشکنش


بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است... مراقب آن باش

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است... از آن سوءاستفاده نکن

زیباترین کلمه "راستی" است... با آن روراست باش

آرام ترین کلمه "آرامش" است... به آن برس

صبورترین کلمه "انتظار" است... منتظرش باش


بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 16:52  توسط میتی-مز مز  | 

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

این مطلب قدیمی نمی شود دوباره آوردمش!!!!!!!!!!!!
با تشکر از جناب آقای دکتر شیری که با نوشته هایشان به من آرامش میدهند این مطلب از وبلاگ ایشان است

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته های سرکار خانم عرفان نظر آهاری را فقط من نیستم که دوست دارم... خیلی ها دوست دارند...یکیشون خانم فرزانه است که برام این متن استثنایی را میل کرده اند.
***********************************************
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری ..پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 12:23  توسط میتی-مز مز  | 

کدام خدا را طلب میکنی؟

*آنگاه که غرور کسی را له می کنی، **آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی، ** آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، **آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،** آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، **آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، ** می خواهم بدانم، **دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟*
سهراب سپهري
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 12:53  توسط میتی-مز مز  | 

کی اومدی؟

کی اومدی؟

وقتی باران اومد !!!وقتی آسمون به استقبالم اومد ، و گریه کرد بایست باران ، قلبم گرفت ، چرا اینجوری گریه می کنی ، تو که می دانی من طاقت دیدن گریه ندارم ، تو می دانی که من حاضرم در تمام زندگیم اشک بریزم ولی اشک کسی را نبینم ، ای آسمان امروز در یکماه است که صدایش را نشنیدم ، ماه پیش شنیدم وقتی گفت اینجا نیستی و من گفتم نه ، ولی نمیدانستم که یکماه دیگر اینجام ، حالا من آمدم ، آمدم تا در شهری نفس بکشم که هم نفس داشته باشم ........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 22:10  توسط میتی-مز مز  | 

خدای عزیزم،

خدای عزیزم،

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،

زیباست (چون دلی زیبا داره)،

درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،

قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)

و من خیلی دوستش دارم.

خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.

خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما

و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشا ا... .

خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش,

تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت‏ها عاشقانه مهر بورزه.

خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،

هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد)

و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 13:50  توسط میتی-مز مز  | 

شب و روز تولدش

نمی خواستم بنویسم چون اینجا کلمات به کمکم نمی آید ، فقط با همدلی میتوان خواند هرکلمه نقطه چینی را شما جایش بگذارید

امشب در کنار دریای غریبه ها میخوانم آواز همدلی ، همدردی با مادری که نمی دانم آن لحظه به چه می اندیشید ، آیا فکر میکرد فرزندی که در شکم خود دارد و انتظارش را میکشد روزی میتواند موجب حیاط دخترکی شود؟!!!!!!!!!

آیا میدانست که او میتواند فرزندی برگزیند که همواره باعث تداوم زندگی دخترکی شود؟!!!!! نمی دانم ولی این را می دانم که ایکاش صبح فردا هرچه زودتر طلوع میکرد، خورشید هرچه سریعتر سلام میکرد ، من از امشب دارم ستاره های این آسمان را که در دستانم قرار دارد می ...ینم می دانید، با ...یدن هر ستاره برایش آرزوی سلامتی میکنم ، و از خداوند میخواهم محافظش باشد ، و در دام بلایای انسانی و طبیعی گرفتارش نکند، از او می خواهم همواره به قلبش مهربانی ، به دستانش گرمی ، و به شعورش آگاهی بخشد، از او میخواهم به قلب من نیز مهربانی ببخشد تا افکار ....لید در آن راه ...یدا نکند

 

                                                                                                  12 (شب تولد)

امروز صبح نمی دانم ...را قلبم زودتر از خودم بیدار میشود، او بیدار میشود، شاید میخواهد به من یاد آوری کند که امروز ...ه روزی است ؟آری امروز در کنار مرز کشور دانمارک روی عرشه میروم تا از روی عرشه کشتی خودم را به هوای آزاد صبح گاهی میس..ارم و از آنجا به خورشید و س...س به موجهای دریا می ن...رم ، خدایا امروز زیباست ، ...قدر هوا تمیز و بهاری است ، در مهر ماه و بهار........

 

نمی دانم شاید ...ون دلم بهاری است ، یعنی ....وستم و حتی موهای خیسم این حس بهاری بودن را دارد تجربه می کنند ، دلم می خواست روی همین عرشه به او تبریک بگویم و برایش سلامتی آرزو کنم ولی افسوس.............

صبح تولدش نمی خواهم مزاحم شوم نمی خواهم ، بهترین روز زندگیش را با صدای من شروع کند، نه میتی عزیزم ، نه تو باید بتوانی برای انسانها احترام قایل شوی و یا بتوانی به خودت بیاموزی که در زندگی هرکس حقی دارد و تو نباید آنها را سلب کنی ، باید حق بدهی که صحبش را با تو آغاز نکند، تو می توانی شب هنگام این تبریک را بگویی ، تو میتوانی اولین نفر نباشی و آخرین نفر هم ، نفری می باشد .......

امشب میخواهم فریاد بکشم ، خودم را به گذشته میس....ارم ، گذشته برایم خیلی زیبا بود و هنوز مزه مزه کردن  خاطراتش میتواند برایم لذت آور باشد...........

معین در گوشم میخواند، "تو شهر این دیونه ها ، باز امشب میخوام داد بزنم ، ...دردمو با ...ه زبونی به این و اون حالی کنم "

حالا که گوشی را بر می دارد ، فریاد میکشم تولدت مبارک...............................................................................و همه اینها و بعد صدای گوشی من بلند میشود که میگوید شار.... تمام شد و این یعنی آخر دنیا.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 20:35  توسط میتی-مز مز  | 

شریعتی


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.




+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 15:22  توسط میتی-مز مز  | 

گل صداقت

 

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر 
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه
ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي
کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود
فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي
که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد....  ملکه آينده
چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا
رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا
رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي
سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه
هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 16:1  توسط میتی-مز مز  | 

ماه و پلنگ

 

قصه قصه ی ماه و پلنگ است. پلنگ عاشق هی خیز بر می دارد و می حهد تا ماه را در آغوش بگیرد و هر بار حاصلش استخوان های شکسته و تن زخمی است. هیچ جای زمان، قرص ماه هماغوش هیچ پلنگی نشده...قصه بعضی رابطه ها هم این شکلی است. نه تقصیر ماه است نه مشکل پلنگ. انگار ناف قصه را از همان ابتدا با نشدن بریده اند.

پلنگ این جور وقت ها، بعد از این که سال ها می گذرد و هنوز فکر ماه وسوسه اش می کند برای پریدن، یاد می گیرد کم کم که ماه را عزیز بدارد بی آنکه بخواهد تصاحبش کند. یاد می گیرد بیهوده است تظاهر اینکه ماه مهم نیست. یا ماه را دوست ندارد، یا از ماه متنفر است. پلنگ، پلنگ اگر باشد حتما جهیدن هایش را جهیده و زخم هایش را در خلوت خود بار ها لیسیده تا رسیده به آنجا که بداند ماه زیبا، رفیق راهش نمی شود و تقصیر هیچکس هم نیست. همپای سرگردانی پلنگ شدن، دلی از جنس کوهستان می طلبد؛ ماه را در میان بازوان گرفتن بال پرواز. نه پلنگ بال دارد نه ماه دل سرگردانی...قصه می شود قصه ی نشدن، نشدنی که به خدا تقصیر هیچکس نیست.

 پلنگ عاشق یاد می گیرد ماهش را دوست بدارد، عزیز بداند، حرمت بگذارد اما از خیال خام داشتنش دست بکشد و بگردد به دنبال جفتی از جنس خویش: سرگردان و سرکش...و ماه؟ که می داند؟ شاید ماه آسمانمان خود پلنگی برای ماهی در دورتر ها است و این داستان تا ابد همین طور مدام ادامه داد. پلنگی در پی ماه که آن خود پلنگی است در پی ماه دیگر...قصه شاید همین باشد: قصه ی ماه و پلنگ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 11:30  توسط میتی-مز مز  | 

"پادشاه فصلها"

باز هم پاییز

  فصل باد و برگ و باد و برگ . .  

  فصل رنگ و رنگ و رنگارنگ. .  

  فصل نیمکت

 فصل مشق و

 مشق و

  عشق و

عشق ودرد عشق 

انار . . .

 فصل باز باران با ترانه

گوهر های فراوان. . .

 فصل چتر و خیس

 

فصل شیدایی

 

و انتظار. . .

 

فصل مهر

 

و مهرگان

 فصل یلدا

و چله های دو به دو . . .

پاییز «پادشاه فصلها»

 روزهایت 

 گرامی در این فصل
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 10:44  توسط میتی-مز مز  | 

ماه من

ماه من ناله سر ده

                         این ماه را دوست دارم زیرا همیشه برایش هیحان داشتم

و دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 23:58  توسط میتی-مز مز  | 

salam

اهای سلام

من از جایی حرف میزنم !!!نمی تونم حرف بزنم حتی حروف هم به من یاری نمی دن روی صفحه حروف عربی است می بینید اینها هم نمی خواهند من حرف بزنم ولی من نعره خواهم زد

زنده باد عشق

 دیدید هر زبانی این حروف را دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 23:46  توسط میتی-مز مز  | 

آسمان مال من است

هرکجا باشم فرقی نمی کند آسما ن مال من است

سهراب روزی که این شعر را گفت نمی دانم چه احساسی داشت ، فقط میدانم احساس او  لطیف و زیبا بود،میدانم یقین دارم ، اما امروز احساسی عجیب دارم  میتوانم بگوییم نه تنها آسمان و زمین مال من است  که میتوانم حتی دستان خداوند را در میان دستهایم لمس کنم ، خدایا ، تو از همه چیزم با خبری خدایا ، تو آنقدر بمن نزدیکی که گاها حتی ترا در کنارم ، نه در بغلم احساس میکنم، خداوندا هرگز روزهاو شبهایی که سرم را در بغل میگرفتی و من های های گریه میکردم یادم نمی رود ، و بقول دکتر شیری "خداوند چه بموقع انسان را بغل میکند"خدایا بازهم رهایم نکن ،و بمن یاد بده هیچ کس را از تو بیشتر دوست نداشته باشم ، هرکس را که خیلی دوست داشتم و دلم میخواست پوستش را بشکافم و درونش نفوذ کنم و خودم را چون بچه ایی درونش مخفی کنم ، تو ازمن گرفتی ،هیچ کس نمی تواند احساسم را درک کند ،مگر اینکه چون من شود ،باز هم از خداوند میخواهم مثل من نشوید

دوستانم میروم ،
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

ولی بارها گفته ام باز هم به این باغچه کوچکم ،یادگار روزهای تلخم ، و جایگاه آرامشم سر خواهم زد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 14:10  توسط میتی-مز مز  | 

من برات بی تابم

امروز یاد آهنگی افتادم
                            من برات بی تابم خدایا ، دوباره بی تابم چرا

نمی دونم موقع رفتن یا موندن ، با چه چیزهایی باید خداحافظی کنم ، با خاطراتم ، با شهرم ....

با اینها کاری ندارد ، با خودم چگونه خداحافظی کنم؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 16:6  توسط میتی-مز مز  | 

قطره اشک عاشق

قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!
قطره عبور كرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد

قطره از دست داد و به آسمان رفت

و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت

تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

خدا قطره را به دریا رساند

قطره طعم دریا را چشید

طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است






+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 7:30  توسط میتی-مز مز  |